خوب می دانم که با این حرفها که نثار روح عظمایت می کنم رسما و شرعا از آدمیت استعفا می دهم
اما تو ادعا می کنی با دستهای مهربانت اشکهایم را پاک می کنی اما همیشه دستهای زمختت درد را بیشتر به دلم انداخت رسما در ملاعام می گویم
بودن یا نبودنت برایم هیچ است برو و هیچ وقت اسمم را حتی به یاد نیاور!
دیگر تو را به اندازه یک پرتقال هم دوست ندارم!

توسط سرزمین در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 3:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از لجبازی که خسته شدم چاره ای جز آتش زدن خودم ندیدم و
حال منتظرم بازتا باستان شناسی استخوانهایم را از خاک بیرون آورد..

توسط سرزمین در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 11:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
کاش پیامبری بودم
کاش پیامبری بودم تا گاهگاهی
به بهانه ی وحهایت
ندایی از تو می امد
چرا اخم می کنی من که نخواستم "محمد"باشم!
پیامبرکی خواستم
خواستم پیامبرکی باشم بر قومی در جایی دور
که بدانم تا آنجا هیچ چیز جز ندای تو نمی رسد
تا بدانم در این کهکشان ندایم را مقصودیست!
کاش پیامبرکی ودم
توسط سرزمین در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 10:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
این روزها شبیه مادری شده ام که
از ترس مدام غذایش را سر می زند
شبیه دختر ی شده ام که مراقب است
ذراتی که آهسته روی میز می نشینند را
این روزها شبیه زنی شده ام که باید حواسش جمع باشد
درست راه برود، درست بخندد ، درست حرف بزند
درست گریه کند
این روزها زیاد آینه می بینم
اما چقدر کم تو را
این روزها خیلی زود خاموش می شوی
بیدار که می شوی می ترسم و زود در آغوشت می گیرم
تا دوباره بخوابی..
کاش کمی آسوده بودم
تا خواب که بودی ، آرام در آغوشت می گرفتم
و تا صح لالایی می خواندم
و کاش تو از این لالایی ها سیر نمی شدی و من
تا صیح لالایی هایم را برایت نو می کردم
های! چرا خوابی ؟
بیدار نمی شوی ..
چرا مرا بی خواب نمی کنی از صداهایی
که مرحمی بودند بر دل پر ریشم...
بیدار شو
بیدار شو کودک احسا سم
بیدار شو و فریاد کن و زجه بزن
و دنیایم را زیر و رو کن
فریاد کن که انگار در میان فریادها
فریادی نیست..
بیدار شو و بیداد کن و لطف مادرانه ی مرا
دوباره بخوا ه
شاید که بیدار شوم
شاید که بیدار شوم و ببینم تورا
شاید "رها شوم" دوباره
شاید دوبره"اسب سرکشی شوم"
که رفتنم "از دشتی به دشتی دیگر" آسان باشد و دلپذیر
چرا سخن نمی گویی..
"عیسی"
چرا سخن نمی گویی..
مگر توهما ن معجزه ی بی بدیل خدا نبودی که عاشقانه سخن گفتی؟
چرا نمی گویی ..
چرا بیدار نمی شوی و آتش بپا نمی کنی؟
شاید که ابراهیمی شوم و آتش را دوباره بر خود گلستان بینم
بس است دیگر ، سکوتت کلام را خنجری کرده است به این حلق
که انگار هر کلام هزار بار می رود و می آید تا قصد آمدن کند
برای روزهای مادری ام بیدار شو..
بیدار شو..
روزهایم را ببین ..روزهایم کاغذی هستند که انگار
برای همان "سیگار شدن" بی تابند..
نه، تو بیدار نمی شوی ...یار غار کهف من !
300 سال گذشت تو چرا بیدار نمی شوی..
نور را نمی بینی..
.
.
. وای! غذایم سوخت...
توسط سرزمین در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 3:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
من به هیچ کس مدیون نیستم
اما وامدار خیلی آدمهام خیلی ها که برام ارزش دارن ...اما می دونم که از ارزش خودم برای اونها بی خبرم اما می دونم آدمهایی هستند که با زبون تند خودشون منو از خودشون نمی رونن ...هر چند من بد و لال باشم...هر چند بی خیالشون باشم...
بی خیالم ...بی خیال و باور کن هر شب خواب تخت جمشیدی رو می بینم که تو داهات خودمونه و باور کن هر شب برای پیروزی اشوزدنگهه دعا می کنم..هر شب دعا می کنم کاش به اون امامزاده ای برم که پدر بزرگم هم نتونست اما باز هم یادم می ره..هرشب تاجایی که می تون از هوای خوش رنگ سوادکوه بخورم اما باز هم صبح نفس تنگ می شه....من بی خیال شدم و مثل بچه ها تو داستان کتابهام غرقم ....چون ....اینها تنها چیزهایی است که همه چیز را برایم آرام و دست یافتنی می کند.
راستی چقدر کلمه ی وامدار از مدیون زیباتر است نه؟؟؟

توسط سرزمین در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه شعری بود که یادم نمی اومد
حالا تا یادم نرفته:
من قطاری دیدم که سیاست می برد
و چه خالی می رفت....
توسط سرزمین در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 8:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نمی دانم نارنجی را برای پرتقال دوست دارم یا پرتقال را برای نارنجی
به قول درسا( naranji).... نمی دانم!
فقط می دانم پرتقال را برایه چیز دیگه هم دوست دارم و اون هم برای اینه که منو به یاد بچگی ام می ندازه!آخه خیلی پرتقال دوست داشتم و همیشه بابام در حال پرتقال خری بوده!
یه چیز دیگه هم می دانم اون هم که تازه فهمیدم از یه اتاق در بسته ی تاریک می ترسم و اینو نمی دونستم...
این از همه چیز بدتره!
دیگه بسه می خوام قالبمو تا صبح نگاه کنم و یاد بچگی بیافتم...
توسط سرزمین در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 8:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در بند دوم شعر مرغ سحر می خوانیم:
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفایی سپر شد
ناله ی عاشق ، ناز معشوق
هر دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک ، جور ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیاء پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده ی دلکش بزن، ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو سینه ی من پر شرر شد
کز غم تو سینه ی من پر شرر شد
ملک الشعرای بهار
توسط سرزمین در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 4:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
*نامه سرگشاده مهندس میرحسین موسوی به شورای امنیت كشور درباره اقدامات غیرقانونی لباس شخصی ها
*اقدام شجاعانه بازیکنان تیم ملی؛ حضور با دستبند سبز در زمین فوتبال
* بیانیه شماره 4 میرحسین موسوی درباره تجمع بی سابقه 25 خرداد و تحولات مربوط به آن
*مردم معترض به تقلب در انتخابات در ساعت 10 شب غریو الله اکبر سردادند
* مردم در دام درگیریهای طراحی شده نیفتند/مسوولیت عواقب محدودیت های رسانه یی ستاد،به عهده دولت حاکم است
* ميرحسين خطاب به شوراي نگهبان: انتخابات را باطل اعلام كنيد
* بيانيه ميرحسين موسوي:آرامش خود را از دست ندهيد
* تسلیم این صحنهآرایی خطرناک نخواهم شد
*حق قانونی میرحسین موسوی نادیده گرفته شده است
*جمهوريت فيلتر، آينده توقيف شد 
این ایران من نیست!
معلم تاریخمان می گفت هیچ بدی نمی ره که خوب بیاد...
از تو حمایت می کنم اما از خودم می ترسم که روزی دیگر متانتت را تحمل نکنم..
کاش باشی و برهمه چیز خط بکشی...
مانند انحنایی که در طرحهایت می کشی و صفحه ای را دگر گون می کنی
نمی دانم این ایران منست یا نه...
گاهی فکر می کنم دیگر نگویم ایرانی ام ...اما...
قاصدك در دل من همه كورند و كرند .
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم مي گويد كه دروغی تو دروغ ،
كه فريبی تو فريب
همیشه چند تا از این ۷ نفرها باید ببمیرند؟؟؟
چقدر باید بگیم مرگ بر دیکتاتور
از اول تاریخ تا آخر؟؟؟؟
من که تو را هم باورم نمی شود...


توسط سرزمین در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 11:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام ای گلی که عاشقی
همچو من....
راستی هنوز هم عاشقی؟؟؟
من در این سوال مانده ام ،
راستی که عاشقم!
عاشق تویی که عاشقم نبوده ای !
من نگاه می کنم تو لبخند می زنی...
من خیال می کنم که اخم می کنی
من خیال می کنم که می روی
راستی که من درست فکر می کنم
تو می روی و هم چنان نگاه می کنم
تو می روی و لبختد می زنی
و صدای قه قهت
به این زمین دور هم می رسد
و من هم چنان نگاه می کنم
راستی من عاشقم ؟
نه گمان نمی کنم... /ٌ./ٌ./

توسط سرزمین در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 2:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره اینجا
خدايا زندگي را به خاطر خودت و خودم مي خواهم نه بخاطر خلق تو !
خدايا در دلم چراغي روشن كن !
خدايا كاري كن كه رفتنم رفتن باشد و نرفتنم ماندن.
پس اگر چراغي از تو بدستم رسيدبايد بدانم اين زمين زير پا وآن آسمان بالا سرمال من است! بايد بدانم كه هميشه با مني !باید بدانم كه در هنگام انجام هر كاري تنها چشمي كه نظاره گر من است تويي...
بايد بدانكم كه تو بهتريني ؛بايد تو را بيشتر دوست داشته باشم!
خدايا براي آمدن قاصدكت لحظه شماري مي كنم............
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY